Home > Emerald Foundation First Page > نامه من به رئیس جمور , مرتضی اشراق

نامه من به رئیس جمور , مرتضی اشراق

May 11, 2015

مرتضی اشراق

مرتضی اشراق

نامه به رئیس جمور

شلام رئیش جمهور
شاید این برایت سوال برانگیز باشد که چرا بجای “سلام” “شلام” وبجای “رئیس جمهور” “رئیش جمهور”نوشته ام
شاید فکرکنی که مسخره ات می کنم! حق داری! چون مقامات چون شما بارها این چنین به سخره گرفته شده اند! اما حق شان بود وباید چنین می شدند! اما مراد من اینچنین نیست ونمی خواهم مسخره ات کنم
شلام من یک سلام کودکانه است! هرچند که خودم یک جوان هستم وازآن گردانه عبورکردم چنانچه شما نیزعبورنموده اید! حال شاید این پرسش در ذهن شما ایجاد شود که چرا کودکانه سخن می زنم؟ پاسخ من کودکانه، رک و کوتاه است ! زیرا باوری به بزرگان وبزرگ سالان نیست! ذهن ها همه سمی اند وسخنان یا بوی تبارو زبان و سمت میدهند ویاهم حرف های شان از ژرفای جیب شان ریشه می گیرند، تاعمق دل وجان شان! کودکانه سخن می گویم شاید باورکنید! چون شاید شما هم مثل من به حرف های بزرگان باورنداشته باشید وفکرکنید که شاید منهم منفعتی را لحاظ می کنم! کودکانه سخن می گویم تا شما را به وجدان تان وبه عواطف انسانی تان رجعت دهم تا مثل دیگران پشت دیوار های ضخیم آلوده گی نهان نشوید وحرفم را بشنوید! کودکانه سخن می گویم چون فکرمی کنم که تنها و یگانه تجربه و وجه مشترک انسان افغانی کودکی شان است وهیچ درد مشترک وتجربه مشترک دیگری مثل دیگرملت ها ندارند و این بی نهایت حزن انگیزاست! اگرمی داشتند هم دیگر را درک می کردند ومی فهمیدند! تنها وجه مشترک من وتو به عنوان دوشهروند این کشور تجربه کودکی مان است! پس، ازاین مجرا وارد شدم که درکم کنی! کودکانه سخن می زنم چون کودک مظهر پاکی وبی آلایشی است! کودکانه سخن می زنم چون گلویم را بغض گرفته وبغض وگریه درشان مردان این سرزمین برای این سرزمین نیست! کودکانه سخن می گویم چون تنها کودک است که همه گذشته را فراموش می کند ومن هم بدون درنظرداشت گذشته ات واینکه درطول سه ماه کارت چه کرده ای باتو سخن می زنم! کودکانه سخن می گویم چون می خواهم شما کودکانه بخوانید ، قضاوت کنید و پاسخ دهید! کوچکانه سخن می زنم ببخشید اشتباه شد، کودکانه سخن می زنم چون کودکان بزرگان واقعی اند دراین سرزمین وبزرگ سنان کوچکند وهرچه ازکودکی دور می شوند کوچکترمی شوند وسرانجام کودکانه سخن می زنم چون آخرین امید ،آخرین وسیله وآخرین تیریست که ازکمان می جهد و دیگرزمینه درک حرف ها باقی نمانده است وهرچه بگویی می گویند پشتش هدفی شخصی یاقومی است!
پس وقتی نامه ام را می خوانی فکرکن که یک کودک فقیرازپس کوچه های این دیار تاریک برایت نوشته ودلهره ها وامیدهایش را درذهنت مجسم کن!

رئیس جمهور! دوست داری به عنوان دوهمسفر صحبت هارا ازکجا آغاز نماییم؟ من که دوست دارم سخن آغازین مان درآغاز سفراین باشد که؛ سفرما به راستی سفرخواهد بود یا ولگردی؟ پیش ازاین سفری دراین سرزمین وجود نداشت همه سرگشتگی بود! همه درتنگ دره های تاریک تاریخ گم شده بودند! راستی شما تاچه حدی با آن تاریکی ها فاصله دارید؟ تو به این همسفری باورداری؟ یا مثل گذشته تو را راهت است ومرا راهم؟
راستی دوهم سفر باید همدیگر را بفهمند! ورنه هرلحظه ممکن است ازهم جدا گردند! من هرچه گشتم وجه مشترکی برای درک همدیگر نیافتم جزکودکی! تو چه چیزی یافته ای؟ من برای اینکه حرفم را باورکنی کودکی را تنها راه دیدم اما میدانم که کافی نیست! توچه وجه مشترک واقعی را می توانی بیابی؟ چه کارخواهی کرد درعین اینکه بزرگ سالیم همدیگر را بفهمیم وباورکنیم؟ چه شده است که باور واعتماد اندکی برای کوتاه ترین سفرشکل نمی گیرد وتودراین میان چه خواهی کرد؟ برای سازگار ساختن چرخ خویش باگرایش همسفرانت(مردم) درخدمت خرافات شان خواهی بود، یادرخدمت حقیقت خوشبختی شان؟ تو با بت های دیوآسای که به بلندای کوه بابا و پامیر بین من وتوحایل شده اند ونمی گذارند تا همسفرهم باشیم وهمدیگررا بفهمیم، چه خواهی کرد؟ توبه این بت ها چگونه می بینی؟ توبا این دیو ها هم صدا نیستی؟ تو بت سازترازگذشتگان خواهی بود یا باورداری که قامت های دجال گونه شان خورشید را از آسمان این سرزمین ربوده است؟ تودوست داری در تاریکی راه سفر بپیمایی یا روشنایی را ترجیح میدهی؟ درگذشته انسان های چون شما برای این دیوها خوب اشتغال زایی می نمودند واز آنها دژهای نفوذ ناپذیر دفاعی می ساختند ودرپشت دیوارهای آن، چه نا انسانی هایی که نمی کردند اما توچطور؟ تونیزآنها را استخدام خواهی کرد؟
اگرواقعا همسفریم وآهنگ سفرداریم پس باچه باید سفرکنیم؟ توبا اسب ومن باگام های کودکانه باید هم پای تو باشم؟ توشه راه چه داری ؟ میدانی توشه راه من دراین سفر چیست؟ نیمه پتیری بیش نیست! اما من میدانم که توشه راه سفرکردگان چون شما خارج ازواژه هاییست که درذهن من ثبت اند! شاید بتوانم مرغ وماهی وعسل مصفی را نام ببرم اما برای متباقی واژه کم میارم ، ولی درمورد شما نمی توانم قضاوت کنم!
درمسیرما اژدها های درهم تنیده ای هزار پولک درکمین اند که هرپولکش( قوم ، قبیله ، ثروت ، زبان، ………….) چنان فریباست که هزاران چون من وتورا فریب داده است وممکن است من وتورا برسردوراهی نه بلکه هزار راهی قرار دهد! چه بسا قهرمانان وجنگ آوران پیل تنی که ازاین کهن کمین جان سالم بدر نبرده اند ومسحور آن شدند! وچه بسا سفرکردگان وهمسفرانی که باهم محاسن سپید کرده بودند با فروافتادن دراین کمین گاه به جان هم درافتادند! وهر کدام خطی برگزیدند وتوبه راحتی می توانی این خطوط را بازیابی! اما تو چه کارخواهی کرد؟ ازپس این اژدهای هزار پولک بدرخواهی آمد؟ توتاب دست وپنجه نرم کردن با او را خواهی داشت؟ اصلا درتو چنین اراده و نیتی است؟ اگر این نیت مندی واراده درتو است باچه سلاحی می توانی ازاین بن بست تاریخی عبورنمایی؟ اما اگرعبور کردی تو تنها قهرمان تاریخ این سرزمین خواهی بود ومن به عنوان یک هم سفر به تو افتخارخواهم کرد زیرا توبن بست تاریخی وچند قرنه را می گشایی که تعفن ناشی ازتراکم شکست های پی درپی درآن همه دنیا را فراگرفته است وموجب خجلت وسرافکندگی هرشهروند این سرزمین گردیده است؛ برتوهمه خواهند بالید، حتی شکست خوردگان تاریخ ازدرون گورهایشان باتمام پریشان حالی وپشیمان حالی شان برتوخواهند بالید.
اما تومی خواهی چنین اسطوره ای، باشی؟

اما خواست های من ازشما این است که یک هم سفرواقعی ودلسوز باشی؛ چتر اعتماد وهمدلی را برفراز این سرزمین بگشایی، بت های سرکش را فرو ریزی وبا دیو ها همصدا نشوی و فریب اژدهای هزارپولک درکمین نشسته نخوری ودرنهایت این بن بست کهنه را بشکنی! هنوز دیرنیست ومن باوردارم کارهای اساسی وبنیادی شما باید ازهمین روز ها آغازگردد.
منتظر جواب شما هستم و می خواهم با صداقت کودکانه جوابم دهی!

وبه رسم نامه های قدیمی:
وسلام
مرتضی اشراق

Advertisements
%d bloggers like this: